به نقل از شهید حسن طهرانی مقدم:
یادم می آید در اسنادی که در یکی از مقرهایمان، داشتم مطالعه می کردم، سپهبد "مین باشیان" که مسئول تأمین اقلام عمده دفاعی شاه بود، توی اسناد دیدم که درخواستِ یک موشک آمریکایی بنام "رادرسون" داشت که یک راکت 60 کیلومتری بود و آمریکایی ها تلویحاً قبول کرده بودند که این راکت را بدهند [اما نمیدادند] برای شاه اوج آرزویش بود که دسترسی به یک راکت 60 کیلومتری پیدا کند، آن هم از تولیدات ایالات متحده. ولی آمریکایی ها حاضر نبودند این سلاح را به ایران بِدهند. شاه استدلال می کرد که شوروی به دشمن اصلی ایران که عراق است موشک یا راکت فراگ 7 و موشک اسکاد B را داده، تو حاضر نیستی به ما حتی یک راکت تاکتیکی 60 کیلومتری بدهی. من یادم است در آن اسناد که مطالعه کردیم، شاه برای این که در واقع عزم خودش را نشان بدهد، یک چرخش عجیبی می کند و می رود طرف روسها و سلاح های روسی خریداری می کند و نشان میدهد که اگر تو از من حمایت و پشتیبانی نکنی، من به روسها متکی میشوم. الان بخشی از سلاحهای روسی که توی ارتش می بینید مربوط به آن زمان هست مثل توپ 130 میلیمتری و کاتیوشا که محصول معاملات شاه با شوروی آن موقع، برای فشار آوردن به آمریکا برای گرفتن موشک های تاکتیکی زمین به زمین بود.
در این تصویر چند تن از عزیزترین شهدا را کنار هم میبینیم
ما با عراقی در حال جنگ بودیم که قبلاً به موشک های فراگ 7 و موشک اسکاد بی مجهز شده بود. مفهوم کاربردیش این بود که عراق برای فشار آوردن به عقبه های ما که جنگ ما، سبقه ی مردمی داشت و مردم از شهرهای ما می آمدند وارد جبهه می شدند، این شهرها را تحت فشار و خانواده ها را تحت فشار قرار بده که از سیل و گسیل نیروی انسانی از شهرها به جبهه و تقویت یگان های رزم سپاه به عنوان نیروهای بسیجی جلوگیری کند. بهترین حربه اش هم این بود که با شروع عملیات جنگ شهرها و آوردن فشار روی شهرها مانع از گسیل نیروهای مردم ما به خطوط بشه. طبیعی بود که بخشی را از هواپیماهای تهاجمی اش استفاده می کرد، بخشی هم از موشک های فراگ 7 و اسکاد بی. ولی، جمهوری اسلامی تحمل می کرد. تذکر می داد. اخطار می داد تا این که روزی امام تصمیم گرفتند که به سکوت شان در برابر تهاجمات وحشیانه و بی منطق عراق به شهرها پایان بدهند.
بعد از عملیات فتح المبین، وقتی در سپاه شوش گزارش فرماندهی آتش را به آقا رشید دادم، دیدم آقا رشید باخنده میگوید «مقدم برو توپخانه سپاه را سازماندهی کن. برو سراغ توپخانه». گفتم آقا رشید ما داریم خمپاره را سازماندهی میکنیم. با خنده گفت: "حسن آقا! خمپاره ها را رها کن. برو دنبال توپخانه، ما نیازمند واحدهای پرقدرت آتش هستیم."
در عملیات فتحالمبین 148 قبضه انواع توپهای روسی به غنیمت سپاه درآمده بود. آقا رشید گفت: "تو برو آن توپ ها را بیاور سازماندهی کن." اولین نفری که رفتم دنبالش، شهید حسن شفیع زاده بود. (نفر دوم از راست) به نظرم تنها کسی که میتوانست این کار را انجام بدهد، شفیع زاده بود. در بخش خمپاره قوی ترین کار توسط شهید شفیع زاده انجام شده بود و این بزرگوار، خدمات بسیار ارزنده ای را در گسترش این سلاح در سپاه داشت. این خمپاره ها شاید خیلی چیز ساده ای بود ولی در زمان جنگ ارزشش از موشک "شهاب سه" فعلی بیشتر بود و گلوله اش هم مهمتر و با اهمیت تر.
وقتی این بزرگوار آمد (شهید شغیع زاده) من از طریق ایشان با سردار زهدی آشنا شدم. ایشان دوره عالی توپخانه را در ارتش آموزش دیده بودند. جا دارد در اینجا به نیکی و بزرگی یادی کنم از شهید علی صیاد شیرازی (تصویر بالا، کلاه بر سر)... برتری ارتش در دو بخش بود، یکی در بخش های هوایی و هوانیروز و یکی توپخانه. و ارتش حاضر نبود تحت هیچ شرایطی این برتری را از دست بدهد و وارد شدن سپاه به عرصه برتری ارتش، خط ممنوعه ای بود. شهید صیاد شیرازی علیرغم میل باطنی بسیاری از فرماندهان ارتش، با همت و مردانگی و افق بلندی که داشتند، این سد را شکستند و ما از کانال شهید صیاد شیرازی وارد عرصه توپخانه شدیم، به دستور ایشان وارد ارتش شدیم و اولین دوره عالی توپخانه را آموزش دیدیم و با مفاهیم توپخانه آشنا شدیم.
نمیدانید چه احساسی دارم. شهید مقدم، شهید شفیع زاده، شهید صیاد؛ آوخ.. دلم تنگ است. بغض تلخی گلویم را میفشارد. شرمندهام حسن آقا، شرمندهام علیآقا.. خیلی شرمندهام شهدا.. شرمندهام فرمانده
یک روز در قرارگاه بودم، بعنوان فرمانده توپخانه سپاه به من اعلام شد که آماده باش، گوله های هشدار دهنده منور روی بصره بزنی و با عملیات هماهنگی که ما با صدای برون مرزی جمهوری اسلامی که در منطقه اهواز بود، انجام میدهیم، اعلام به عراق میکنیم که این گلوله های هشدار است و این گلوله های هشدار تبدیل به گلوله های جنگی خواهد شد و عراق باید به حملات بر روی شهرهای ما پایان بدهد.
فکر می کنم این در 18 بهمن 62 اتفاق افتاد. من آمدم روی کالک و امکان تیر را روی نقشه دیدم. دیدم که توپخانه ما حتی برد نهایی اش به بصره نمیرسد. مجبور شدم توپخانه را بیاورم به خط اول و در منطقه شمال شلمچه مستقر کنم. بخشی از گلوله های منور عراق هم که غنیمت گرفته بودیم را در اختیار داشتیم. رادیوی برون مرزی ما شروع کرد به پخش مارش نظامی و پیام به مردم عراق دادن و ما هم شروع کردیم به زدن گلوله منور روی بصرة و نشوة .
این اقدام هشدار جدی نبود که عموم عراق را تهدید کند. بصره شهر مرزی جنگی بود مثل اهواز ما و اگر چهار تا گلوله هم تویش می افتاد، خیلی به سیستم حکومتی بعث عراق فشار وارد نمیکرد. این عقبه عراق بود که تهدیدش اهمیت داشت و ما هرگز برای تهدید عقبه عراق توانمند نبودیم.
در تابستان 1363 با دعوت سوریه و لیبی یک هیئت بلندپایه سپاه و وزارت سپاه، بازدیدی از ارتش دو کشور داشتند. مسئول هیئت آقای محسن رفیق دوست بود. آقا رحیم هم بعنوان ارشد فرماندهان، ایشان را یاری میکردند. از یگانهای تخصصی هم فرماندهان حضور داشتند و بنده و شهید بزرگوار حسن شفیع زاده هم از توپخانه سپاه در آن سفر عازم شدیم. این جا نطفه موشکی جمهوری اسلامی بسته شد!
ما در اولین سفر خارجی برای اولین بار راکت "فراگ7" و موشک "اسکادB" دیدیم که در کشور دیگری هم مورد بازدید قرار گرفت. بنده فقط دنبال این بودم که چگونه فراگ7 را وارد جمهوری اسلامی کنیم و تخیل دورم هم تصور نمیکرد که وارد بحث موشک اسکاد شویم! فکر می کردم این نشدنی است. این موشک غول آسا و دست نیافتنی است. ولی میتوانیم درخواست کنیم آقای رفیق دوست فراگ7 را بگیرد که ما بتوانیم عقبهء 60 کیلومتری که شهرهای بی شماری را در عراق شامل میشود، مورد هدف قرار بدهیم.
وقتی برگشتیم متوجه شدیم که در آن سفر توافق شده، سوریه به ما آموزش بدهد و لیبی موشک اسکاد بی را در اختیار جمهوری اسلامی قرار بدهد ، و البته یک سایت "هاگ" هم از ما گرفت، یعنی گفت حالا اگر شما این ها را میگیرید، این را هم به ما بدهید. من حضور ذهن دارم که ایران یک سایت پدافند موشکی هاگ را به این ها داد.
من یک روز مهر سال 1363 در اهواز توی مقر توپخانه بودم. آقارحیم من رو خواست، گفت: "آماده باش یک تیمی از فرماندهان و مسئولین توپخانه سپاه رو آماده کن و اعزام بشید سوریه برای آموزش موشک اسکادبی" متعجبانه گفتم: "آقارحیم چی؟ اسکاد؟" گفت: "بله! شما برید موشک رو آموزش ببینید که اگر روزی ما این مجموعه رو داشتیم، شما بتونید این مجموعه رو بکار گیرید.
یک تیم 13 نفره را انتخاب کردم. آقای رفیق دوست 150 هزار دلار به من داد و ماموریت را به من واگذار کرد که این تیم را ببرم و آموزش ها را وارد بدنه سپاه بکنم. در بدو ورود به سوریه، ما مورد استقبال سرلشکر عبدالقادر قرار گرفتیم. فرمانده توپخانه و موشکی سوریه. "القائد الصواریخ و المبتعیه" و وارد تیپ 155 موشکی سوریه شدیم.
گفتند: "حالا چه آموزشی میخواهید؟" ما معنی و تعریف اولیه آموزش ها را نمیدانستیم، گفتم: "آمدیم آموزش موشکی ببینیم." گفتند: "چه نوع موشکی؟" گفتم: "خب اسکاد" ، گفت: "فراگ7 هم؟" گفتم: "فراگ7 هم!" گفت: "گردان ها تعریف شده هستند، شما هم باید در گردان فنی یا گردان پرتاب یا گردان هواشناسی سازماندهی شوید و تیم ها را تقسیم کنید."
دیدیم به ازای هر تخصص، یک آدم همراهمان نیست، مجبور شدیم هر پرسنل را بگذاریم حداقل دو، سه تخصص را آموزش ببینند. فرمانده آنها گفتند: "زمان؟" گفتم: "ما عجله داریم، میخواهیم سریع و دوماهه برگردیم." گفت: "برای ارتش خودمان که عرب زبان هستند و آموزش های کلاسیک را هم دیده اند، کمتر از شش ماه نیست. شما زبان ما را هم نمیفهمید و میخواهید با مترجم که بخشی از وقت را هم میگیرد، دوماهه آموزش ببینید!!؟"
تصویر شهید شفیعزاده در سمت راست و شهید مقدم در سمت چپ تصویر مشخص است
بدو ورود سوریها استقبال بسیار گرمی از بچههای ایرانی به عمل آوردند و خودشان را معرفی کردند. سرتیپ غالی رئیس ستاد موشکی سوریه بود. یکی هم سرتیپ ترکی معاون فرمانده تیپ 155 موشکی سوریه. هر دو قد بلند بودند. میان سال نشان میدادند و صورتشان را با تیغ تراشیده بودند. سبیلهای کلفت ترکی بیشتر به چشم میزد.
در فضای گرم و دوستانه در پاویون فرودگاه دور هم نشستند و چای خوردند. هیئت سوری هنوز بهت زده بودند و با ناباوری بچهها را ورانداز میکردند. مردمک چشمهای سرتیپ ترکی در کاسه چشمانش دو دو میزد و با نگاه متعجب و با زبان بیزبانی میگفت: یعنی این جوونها اومدن موشک یاد بگیرن؟! سرانجام نتوانستند حرف دلشان را پنهان کنند و شروع کردند به پرس و جو درباره درجات نظامی گروه ایرانی. حسن مقدم، مهربان و متبسم گفت: ما پاسداریم و درجه نداریم!
گذشت... اما محل قرار اصلی تیم ایرانی دفتر فرمانده تیپ یعنی "سرلشکر عبدالقادر" بود. برای جلسه برنامه ریزی دوره آموزشی، چهار نفر داخل رفتند، حسن آقا، مهدی، سیدمهدی و یک نفر مترجم. فرمانده سرلشکر عبدالقادر از پشت میزش بلند شد و کنار نیروهای ایرانی دور میز عسلی نشست.
مترجم، ایرانیها را معرفی کرد فرمانده سوری وقتی فهمید فرمانده توپخانه سپاه هم در این جمع جوان حضور دارد ، بسیار خوشحال شد و همه را با نگاه عمیق خود از نظر گذراند. دستی بر ابروهای بلند و جو گندمیاش کشید و گفت: « من فکر نمی کردم این طوری باشه... آخه شما خیلی جوونین! شگفت زده شدم. شما درجه نظامیتون رو نگفتین؟» مقدم دوباره توضیح داد که ما درجه نداریم! سرلشکر عبدالقادر ابروهایش را بالا انداخت پیشانیاش چین خورد. گفت:« مگه به شما "مقدم حسن" نمیگن. پس چطور درجه ندارید؟» ایرانیها به چهره همدیگر نگاه کردند. چیزی نمانده بود که بزنند زیرخنده. فرمانده سوری ادامه داد: «"مقدم" توی ارتش سوریه درجه نظامیه. یعنی سرهنگ دوم!» وقتی مترجم گفتههای فرمانده سوری را ترجمه کرد لبخندی چهره بچهها را پوشاند. حسن آقا نگاهش را از صورت دوستانش گرفت و رو به سرلشگر عبدالقادر توضیح داد:« نام و نام خانوادگیام "حسن مقدم" است و ربطی به درجه نظامی ندارد!
- ۱۷۵۶ بار مطالعه شده است