دانشنامه دفاعی

نحن صامدون

دانشنامه دفاعی

نحن صامدون

دانشنامه دفاعی

«أَشِدَّاء عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَیْنَهُمْ»
------------------------------------------------------------
برای بهترین دوستان خود شهادت آرزو کنید:
یا رب اجعلنی شهیدا حیث لا یعلم احد این انا
و
اللهم لا تردنی الی اهلی و ارزقنی الشهاده
التماس دعا
------------------------------------------------------------
یارب این آتش که بر جان من اســـت
سرد کن، زان سان که کردی‌بر خلیل
------------------------------------------------------------
السلام علیک یا نوح (ع) نبی الله
السلام علیک یا ابراهیم (ع) خلیل الله
السلام علیک یا اسمائیل (ع) ذبیح الله
السلام علیک یا موسی (ع) کلیم الله
السلام علیک یا عیسی (ع) روح الله
السلام علیک یا محمد (ص) رسول الله
السلام علیک یا فاطمه (س) عین الله
السلام علیک یا امیرالمؤمنین علی (ع) ولی الله
السلام علیک یا حسین بن علی (ع) ثار الله
السلام علیک یا صاحب الزمان مهدی (عج) بقیه الله
-----------------------------------------------------------
در کرب‌و‌بلا بیطرفان بیــــــــشرفانند
تاریخ همان است، حسینی و یزیدی
-----------------------------------------------------------
بسیار شرم آور است اگر شیعه و پیرو حضرت علـی علیه السلام باشید. آنگاه داعشی و تکفیری و وهـابی نجس در میان شـما آمد و شد کنند.
سوگند که اگر دنیا را غیرت بود، در تلاقی نگاه‌های دلواپس و نگران اربابم ابوالفضل علیه السلام و مولایم امام حسین علیه السلام باید میسوخت و خاکسـتر میشد.
آی دنیا؛ دلم آتش گرفت از گریه‌ی فرزندان حسین علیه السلام. رواست دلت آتش بگیرد. رواست که بسوزی و خاکستری شوی از گریه‌ی مهدی.. بایست دنیا ... بایست دنیا.. چطور میگذری وقتی هنوز دل زینب خون است.
==============================
وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ
خاک پای عاشقان اهل بیت:
دانشنامه دفاعی
==============================
تماس با من
daneshnameh@mihanmail.ir
==============================
خدایا تو را سپاس که به ما حسین علیه السلام را دادی؛ بار اللهی عشق عزیز حسن و حسین و عباس علیهم السلام را از من رو سیاه نگیر
اللهی آمین

السلام علیک یا خضر نبی علیه السلام

مقالات نظامی
  • ۱۱ آذر ۹۵ , ۱۲:۲۷
    Mi-1
لوگوی دوستان

مؤسسه خيريه محك
به امید ظهورش صلوات
دانشنامه دفاعی
یک دانشجو

پیامبران و فرقه‌های شر

درباره نویسندگان

یاور

در دلم عشق بزرگی شعله‌ور شده است. عشقی که دیوانه‌وار مرا به هر سو که بخواهد می‌کشد. راست می‌گویند عشق ابوالفضل (ع) و فاطمه (س) به شیدایی می‌کشاندت. راست می‌گویند عشق اهل بیت پیامبر (ص) حس و حال دیگری دارد.

کار جنون ما به تماشا کشیده است

جانا تو هم بیا که تماشای ما کنی

در شهریور ماه یکی از سال‌های 1350 چشم به جهان گشودم. وقتی زاده شدم پدرم مرا علی نام نهاد، مادربزرگم دوست داشت که رضا صدایم کند. اینطور شد که من نیز دارای دو نام شدم و همیشه به این دو نام افتخار کرده‌ام. خود را غلام عاشقان علی (ع) و زائران رضا (ع) می‌دانم. کودک بودم که پدرم مرا با شعر و ادب آشنا کرد. زمانی که کودکان دیگر می‌خوانند: «داشت عباس قلی‌خان پسری» و قاقالی‌لی جایزه می‌گرفتند من در شب شعر پدرم و دوستانش شرکت می‌کردم و می‌خواندم.

بیا ساقی آن می که حال آورد

کرامت فزاید کمال آورد

خواندن و نوشتن را از شش سالگی آموختم، از هشت سالگی شروع به آموختن زبان انگلیسی کردم (با تشویق مادرم) که هرگز علاقه چندانی به انگلیسی نشان ندادم.

وقتیکه یازده سالم بود دیوان حافظ را از بر بودم و سر کلاس برای معلمان شاهنامه می‌خواندم.

در سیزده سالگی نخستین غزلم را سرودم و تخلص یاور را برگزیدم:

هان مددی کن ای علی تا برسم به کوی او

دست به زلف او کشم، بوسه زنم به روی او

روزی که جای ترکش را که یک بند انگشت گود شده بود در پای عمویم دیدم، فکر و ذکرم شد مسائل نظامی. زمانی که به خدمت سربازی رفتم در بدترین پادگان کشور (03) بودم. روزی که به پادگان رسیدم کشتی‌گیر بودم. فرمانده گروهان که خودش شخص ورزیده‌ای بود کیف می‌کرد مرا در حال عبور از موانع می‌دید. دقیقن هر کاری که آموزش می‌داد را انجام می‌دادم. در کلاس‌های جنگ‌افزار شناسی چیزی نداشتند که به من یاد بدهند. کار به جایی رسید که مربی وظیفه را به دیده‌ی تحقیر نگاه می‌کردند! واقعن چیزی نداشتند به من آموزش بدهند. اما تلخ‌ترین فصل زندگی‌ام از همین‌جا شروع شد. درگیری با چند کادر فاسد، خدا از ایشان نگذرد. البته بعدن شنیدم که بعد از آمدن من یکی از آن سه نفر توسط همان فرمانده ورزیده به شدت ضرب و شتم و بعد هم پس از دادگاه نظامی که حدود دو سال طول کشیده بود از ارتش اخراج شد. گویا موضوع مربوط به سربازی بود که به گوش آن افسر رسید. خب، یک زالو رفته بود اما دو نفر دیگر مانده بودند... دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

وقتیکه بیست و یک سالم بود تذکره اولیاء را تفسیر می‌کردم. آن موقع به این نتیجه رسیدم که والاترین درجه آزادی عین عبودیت است اما تزلزلی در برخی افکارم به وجود آمد. اگر آن روز فقط یک نوشته از علامه جعفری را در این مورد دیده بودم شاید، شاید، شاید این تزلزل از بین می‌رفت. اما موضوع مهم‌تر این بود که من دچار غرور شده بودم و همین موجب زمین خوردنم شد. آن روز وقتیکه می‌گفتم والاترین آزادی عبودیت است به این فکر می‌کردم:

«حافظ» حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

«سعدی و حافظ» من از آن روز که در بند تو‌أم آزادم

«سعدی» پادشاهم که به بند تو اسیر افتادم

زندگی‌ام شکل و رنگ و بوی دیگری گرفته بود؛ می‌خواندم و اشک شوق و گاهی اشک انتظار می‌ریختم:

حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

زنی را دوست داشتم، مُرد! خودکشی کرد چون پدرش حاضر نبود دخترش را به یک مرد فقیر بدهد. بخش بزرگی از من هم به همراه او مرد؛ خیلی زود همه چیز یک جور دیگر شد. عوض شد؛ از بنیان عوض شد.

سال‌ها عزادارش بودم؛ و در این مدت ذره ذره از خدا دور شدم. تغییر کردم. در واقع به خودم بد کردم؛ لج کردم. خیلی کودکانه لج کردم. شدم مخالف درجه یک چیزهایی که به خاطرش اشک شوق می‌ریختم. در رد اسلام مقاله می‌نوشتم، حتا ضد خدا! آوخ!

وقتی کودک بودم مادر بزرگم حاجیه خانم برایم روضه حضرت قاسم و روضه حضرت عباس می‌خواند. سرم را روی پایش می‌گذاشتم و خوابم می‌برد. خیلی دوستش داشتم؛ خیلی... پدربزرگم مردی کله شق بود، مردی شریف و کله شق که مرغش یک پای داشت. روزی پدربزرگم به من گفت «مراقب باش بَبَم، مراقب باش» پرسیدم «مراقب چی باشم آقاجان؟» با تأکید گفت «مراقب خودت باش بَبَم» گفتم «مراقبم آقا جان» گفت «نه، نیستی... مراقب باش چیزی که با سختی به دست آورده‌ای را مفت از چنگ ندهی» و با انگشت به سینه‌ام، به قلبم اشاره کرد. مادربزرگم حاجیه خانم، روز عید قربان دنیا آمده بود. با اینکه بسیار پیر و فرتوت بود اما هنوز زیبا بود و لبخندی بهشتی داشت (آوخ، مادربزرگ و پدربزرگ عزیزم، کودک درونم هنوز بهانه‌تان را می‌گیرد... دلم خیلی برایتان تنگ شده) مدتی قبل از وفات ایشان، یک روز پای تلویزیون نشسته بودیم که اوباما را نشان داد (تازه می‌خواست برای دور اول کاندید بشود) مادر بزرگم به محض اینکه او را دید گفت «باز هم این روسیاه عالم آمد!» گفتم «ننه جان، این همینطوری سیاه است. رنگش این است» گفت «می‌دانم ـ بالا جان... اما به وقتش تو هم می‌بینی که بزرگ‌ترین رو سیاه عالم همین است» گفتم «حاجیه خانم، شما بعضی وقت‌ها یک حرف‌ها می‌زنی که آدم می‌ماند چه بگوید... این بنده‌ی خدا...» با لحن متلک گونه گفت «این بنده‌ی خدا، غلام شیطان است!» حق دارید اگر باور نکنید. باید ایمانی قوی داشته باشید تا باورتان شود. یک نوع از ایمان خیلی قوی، ایمانی که جنسش از جنس ایمان حاجیه خانم و آقا جان است.

هنوز در مورد مسائل نظامی تحقیق می‌کردم، از روزی که شهید صیاد (رحمت‌الله علیه) به شهادت رسید به سرگذشت ایشان علاقه‌مند شدم. چند روز از شهادت ایشان گذشته بود که پدر بهترین دوستم فوت شدند. مرد خیری بود؛ در آنجا با یکی از کسانی که مستقیم زیر نظر این شهید خدمت می‌کرد آشنا شدم. محمد آقا در مورد شهید صیاد خیلی چیزها گفت اما من باور نمی‌کردم. نمی‌خواستم باور کنم. آنقدر که از آن سه افسر نامرد عصبانی بودم ایمانم هم دستخوش بازی شیطان قرار گرفته بود. می‌دانستم شهید صیاد چه شخصیت برجسته‌ای است و همیشه چونکه فتنه منافقین را سرکوب کرده بود مورد احترامم بود؛ اما نمی‌خواستم باور کنم. من عصبانی بودم، از ظلم بزرگی که در حقم شده بود عصبانی بودم. از مرگ کسانی که دوستشان داشتم عصبانی بودم... من خیلی عصبانی بودم؛ خیلی!

پس از سال‌ها عزاداری برای او، بالاخره موقعیتی پیش آمد. زنی را می‌شناختم، زنی که حتا به مبهم‌ترین خواب‌هایم هم نمی‌توانست راه پیدا کند. روزی نزد من آمد؛ یک وقت متوجه شدم که او توی اتومبیلم نشسته بود با خواسته‌ای عجیب!

گفت «تو مردی هستی که توی دوست و فامیل به جوانمردی معروف است. برای همین پیش‌ات آمدم... بیا و از آبرویم دفاع کن» پرسیدم «چرا!؟» و او گفت چرا! در حقش ظلم شده بود. درست است که از دین و ایمان برگشته بودم. اما آن یا علی گفتن‌های دوران کودکی و جوانی و آن عزاداری‌ها برای امام حسین و حضرت عباس نمی‌گذاشت نسبت به همه چیز بی‌تفاوت باشم. محال بود یک پیر مرد یا پیر زن یا معلول گوشه خیابان ببینم و سوارش نکنم «حتا به قیمت دور شدن مسیرم» محال بود اگر شخص ناتوانی کمک می‌خواهد از کنارش بگذرم. محال بود دنبال ناموس مردم بیفتم، محال بود حق کسی را پایمال کنم. محال بود ... محال.

با آن زن ازدواج موقت کردم تا اینکه به قول خودش نام یک مرد واقعی در زندگی‌اش باشد. بچه‌های کوچکش گرسنه بودند، در خانه مردم کار می‌کرد و یک دو بار شده بود که مرد صاحبخانه نظر سوء خود را نشان داده بود! قبل از جاری شدن عقد گفتم «شرط من این است که توی خانه‌ات بنشینی و با برخی از کسانی که می‌شناسم رفت و آمد نکنی... نگران آبرو و بچه‌هایت هستی؟ با من... گرسنه نمی‌مانی و کسی هم جرأت نمی‌کند دنبالت حرف بزند» تا یک ماه همه چیز خوب بود. بعد فهمیدم داخل بانک کلی سپرده دارد. از پنهان‌کاری‌اش دلخور شدم و پرسیدم که چرا به من دروغ گفته است. گفت که مشکل دارد و پیش روانکاو می‌رود و این رفتارها دست خودش نیست... گفت به خاطر تنهایی و شوهر معتاد و نامردش به این روز افتاده است. بعد یک کاغذ نشانم داد و می‌گفت «قبل از طلاق» شوهرش برای وی نوشته که «می‌توانی به هر روش که می‌خواهی زندگی‌ات را تأمین کنی» امضاء هم کرده و انگشت زده بود.

ماه‌های بعد به آرامی همه چیز عوض شد. خوی بد و زشتش را نشان می‌داد. همه را می‌گذاشتم پای مشکلش و سعی می‌کردم خیلی آرام و منطقی در مورد مسائل صحبت کنم و به نتیجه برسم. یکسره کوتاه آمدم، کوتاه آمدم، قانع نشد و باز هم کوتاه آمدم. یک شب بارانی داشتیم به خانه بر می‌گشتیم. پیر مرد بسیار فرتوتی را دیدم که گوشه خیابان ایستاده است. چراغ‌های اتومبیل مرا که دید جلو آمد؛ آرام کردم. پیرمرد دست بلند کرد «منم برسان جوان» خانم گفت «وا نستی‌ها!» خدای من! ترمز نکردم، من ترمز نکردم که آن پیرمرد را برسانم! حدود صد متر جلوتر جفت‌پا رفتم روی ترمز! توی آینه دیدم که عصا زنان جلو می‌آید! خانم گفت «حرف من برایت ارزش ندارد؟ مگر نگفتم وا نستا!؟» راه افتادم! من راه افتادم و پیر مرد را در آن شب سرد پاییزی در زیر باران تنها گذاشتم. دیدمش که ناامیدانه دارد به بدنه‌ی یک اتومبیل پارک شده تکیه می‌زند. انگار چیزی توی دلم فرو ریخت؛ زن عشوه‌گری کرد. انگار فهمیده بود این بار هوایم بدجور دارد ابری می‌شود!

باز هم سعی کردم با زن کنار بیایم؛ من با اینکه بیش از سی سال داشتم اما اولین تجربه‌ام بود؛ در برابر زنی که یک زندگی پر از جنگ و جدل را پشت سر گذاشته است. ظاهرن در زندگی من هنوز همه آدم‌ها دارای حسن نیت بودند!

یک شب خواب حاجیه خانم را دیدم، از دستم عصبانی بود. گفت «داری می‌شوی شبیه فلانی» گفتم «ننه جان، من هنوز آنقدر هم...» چشم غره‌ای رفت و گفت «فکر می‌کنی» و شروع کرد به خواندن روضه حضرت قاسم (سلام الله علیه)

احساس پوچی می‌کردم، پوستواره‌ای از سکوت بودم و تنهایی و درد. احساس غربت عجیبی داشتم. تصمیم گرفتم به او درسی بدهم؛ برای من که همه چیز تمام شده بود؛ شاید او می‌توانست شروع کند. خودکشی کردم. جوان مردی مرا در بیابان و داخل گودال پیدا کرده بود. عقل جن هم نمی‌رسید که آن موقع شب آنجا را ببیند و بعد بخواهد به شخصی محتضر کمک کند. سی و هشت ثانیه ایست قلبی داشتم اما در شک چهار برگشتم و باز هم زنده ماندم! حالا می‌فهمیدم واقعن دلیلی دارد که در این دنیا مانده‌ام. در واپسین لحظات به خدا می‌گفتم «اجازه بده بروم... خواهش می‌کنم. من برای این دنیا زیادی نابهنگام هستم. لطفن بگذار برم... من باشم و تو، با هم درباره‌اش حرف می‌زنیم» اما ماندم. ماندم و بزرگترین درس زندگی‌ام را گرفتم.

از آن زن بد ذات جدا شدم. او داشت مرا هم مثل خودش می‌کرد. هنوز هر وقت به یاد آن پیر مرد گوشه خیابان می‌افتم بغض گلویم را می‌گیرد «خدایا، آخر به من هم می‌گویند آدم؟»

پس از جدایی، به فوریت رفتم سراغ تحقیقاتم. در این حین زندگی شهید صیاد و دیگر شهدا را مطالعه کردم. انصاف، انصاف، انصاف و ایمان و توکل شهید صیاد مرا از این رو به آن رو کرد. دیگر آن تخته سنگ سترگ ساکن نبودم که پشت و رویش یکی‌ست! من از مردان بزرگی در زندگی‌ام درس گرفته‌ام. اما پس از حضرت رسول و ائمه و معصومین این شهید صیاد بود که زندگی‌ام را تغییر داد. فکرش را بکنید، کسی که با عطار کلنجار می‌رفت و با کانت کشتی می‌گرفت و جای شلاق پشت نیچه را بوسید و افسار او را می‌گشود، با اشارت یک بنده‌ی خوب خدا خاک شد. من تمام دانش و منطقم را، تمام تحصیلات و تحقیقاتم را به انصاف و ایمان و توکل شهید علی صیاد شیرازی باختم. من در هر دو جهان مدیون او هستم. دیگر کاملن می‌دانستم چرا خدا آخرین خواسته‌ام را در آن لحظات سرد نومیدی اجابت نکرد. او، خدای من، شاهد دلتنگی‌ام بود. می‌دانست برای امروز دلتنگم، می‌دانست عهد نشسکته‌ی توبه شکسته‌ی رنجور، چقدر دوست دارد دوباره به او باز گردد. چقدر دوست دارد یکبار دیگر در دلتنگی‌های شبانه‌اش بگوید «بار الهی خوشحالم که تو آگاهی، شاکرم که تو شاهدی. خدای من، می‌دانم که می‌دانی و سپاس تو را که می‌دانی»

دیگر برای من، ارتش فقط «واحدی و بینا و اسدی» نبود. ارتش برایم آبشناسان بود، صیاد بود، اقارب پرست بود. دیگر ارتش نبود، سپاه نبود... دیگر همه یک چیز بودند. همه شده بودند مقدم، شفیع‌زاده، کلهر، همت، خلعتبری دیگر همه کلاهدوز و کشوری بودند. همه بچه‌های ایران، همه بچه‌های خمینی (ره) بودند. حالا وقتیکه نام امام خامنه‌ای می‌آید لبخند بر لبانم می‌نشیند. لبخندی که من دانم و آن که از کرم مولا راه پنهانی میخانه را یافته است. حالا این منم که سرود پناهنده را می‌شنوم، در میان گریه‌هایم شاد... حالا می‌توانم سرود پناهنده‌ی غمگین را درک کنم و می‌خواهم به او بگویم که از کدام راه آمدم. موضوع فقط شناخت است. به شناخت کافی و صحیح که برسی ایمان می‌آوری، نه به آغاز فصل سرد. ایمان می‌آوری به آغاز تنها فصل، فصل عاشقی.

امروز و این لحظه که دارم رزومه خود را می‌نویسم، طرح ساخت نسل جدید توپ را دارم. توپی که سرعت تولید بسیار بالایی دارد. تا چهل درصد ارزان‌تر است؛ تا پنجاه درصد سبک‌تر است. توپی که محدودیت تعداد شلیک ندارد. توپی که محدودیتی برای ساخت کالیبرهای مختلف ندارد. یعنی برای شروع می‌شود توپ 155 میلیمتری L-52 را ساخت آنهم بدون آنکه حتا یک گرم، یک سانتی‌متر مکعب قطعه از خارج وارد شود. توپی که قابلیت تعویض خان دارد، توپی که برای سرعت لود هیچ محدودیتی ندارد. توپی که نمی‌شود برایش عمر مفید متصور شد و می‌توان آنرا بارها و بارها و بارها اورهال کرد. اورهال آنهم برای توپ صحرایی... این یعنی یک انقلاب. این یعنی اسلحه‌ای که لایق سربازان امام زمان (عج) است. من این توپ را خواهم ساخت، جزء به جزئش، قطعه به قطعه‌اش را خواهم ساخت. با مدد مولایم مهدی (عج) و توکل بر خدایم که به من فرصت زندگی دوباره داد این توپ را خواهم ساخت. من بسیار خوشبختم، بسیار خوشبختم که خداوند فرصتی دوباره مرا عنایت فرمود. بار الهی خشنودم، تو می‌دانی و برای اینکه تو می‌دانی و می‌بینی خشنودم.

سخنی با خواننده:

نبرد بزرگ ما با دنیای کفر آغاز شده و زمان تفنگ به دست گرفتن است. اما تا آخرین لحظه قلم از دست زمین نمی‌گذارم. پس اگر ای وای خواهر (اوا خواهر به قول خودتان) هستید؛ اگر به ابرویتان تیغ می‌اندازید و صورتتان را بند می‌اندازید و ریمل و سایه می‌زنید (به جز بانوان) اگر به مادرتان می‌گویید «مامی» و به پدرتان می‌گویید «پاپا» گورتان را از اینجا گم کنید. مرا مردان و زنان، برادران و خواهرانی بایست که در عرصه نبرد پیرو ابوالفضل (ع) و زینب (س) باشند.

تقصیر ندارید اگر عاشق آمریکا هستید و آفتاب حقیقت شما از ماتحت رئیس جمهور فراماسون‌ها سر بر می‌آورد. در کودکی لقمه حرام و پستان ناپاک در دهانتان گذاشته‌اند. اما حتا شما هم از عرصه نبرد نهراسید، شما بایست پشت جبهه‌ها در کنار کودکان و پیرزنان باشید. شاید روزی آدم شدید، شاید روزی یک چیزی درونتان تغییر کند و لیاقت پیدا کنید زنبیل مادر یک شهید را از دستش بگیرید و تا منزلش برسانید. شاید خدا به شما التفات کرد و دست نوازش به سر یتیمی کشیدید و اشک‌هایش را پاک کردید. شاید... شاید... هر چند بعید است کسی، انسان نری که ابرویش را بر می‌دارد و دم اسبی می‌کند و گیس رنگ می‌کند و گوشواره می‌اندازد روزی واقعن مرد شود! خیلی بعید است، مگر گوشه‌ی چشمی، نظری از سوی خدایمان شود. مگر اینکه بالاخره سیلی هوشیاری را بخورید. چقدر خوشبخت و خوشحال خواهم بود که این سیلی هوشیاری را همین الان خورده باشید.

شاید هم برخی باشند که حرف‌های چند سال پیش خودم را بخواهند به خوردم بدهند. هیچ سودی ندارد، عزیز جان، خودت را خسته نکن.

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

ای کاش، کاش، ای کاش واقعن احساسم را درک می‌کردید. این شادی و شوق درونی، این عشق، این عشق، این عشق... آوخ. خوش به حال آنکه الان دارد زمزمه می‌کند:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

و می‌داند که چه می‌گوید؛ می‌داند که از چه حرف می‌زند. آنهمه رنج و دردی که کشیدم. آنهمه سختی و فراغ... آخ که چه شیرین است امروز، امروز که می‌گویم عبودیت والاترین منزلگه آزادی‌ست و با تمام وجودم با تمام ذرات وجودم به این ایمان دارم و به عبودیت افتخار می‌کنم.

بزرگترین آرزو و افتخارم مرگ در راه خدا؛ و پرچم کشور عزیزم به عنوان کفنم است.

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام رها

شاید که زان میانه یکی کارگر شود

«آمین»

خداوند همه‌ی ما را ببخشد و بیامرزد

خاک راه عاشقان ابوالفضل: یاور

 


 

آقای علی گوهر صمیمی

 

 

باسلام

 

علی گوهر صمیمی هستم ، متولد 21 فروردین 1377 و دانش آموز سال سوم دبیرستان رشته علوم انسانی،علوم انسانی برای این انتخاب کردم که جمع کثیری از درس هایی که بهش علاقه مند بودم رو شامل می شد یعنی :جامعه شناسی ، تاریخ، ادبیات ، فلسفه و منطق ،و این رو حس می کردم که علوم انسانی می تونه  نیاز هایم رو ارضاء کن،بر خلاف جمع کثیر از هم سن و سال هام که با چشم و تو چشمی رشته انتخاب می کنن و آخر سر بدبخت میشن  یا  با نمره کمی که می گیرن ،میان رشته علوم انسانی و گند به همه چیز گند می زنند و آخر سر اسم علوم انسانی رو خدشه دار می کنند.

به مباحث نظامی فوق العاده علاقه مند هستم و نقاشی دوران ابتدایی حتی  از کلاس اول متشکل از : درخت ، زمین کوه یا تپه ،تانک و ادم و تفنگی شبیه کلاش(هر چند اونموقع خبر نداشتم که تفنگ کلاشینکف رو  می کشم  ) و هواپیمای جنگی و هلی کوپتر و انبوهی از تیر و انفجار  و جنازه سربازای مرده.

علاقه شدیدی هم به خودکفایی دارم تا جایی که می تونم سعی می کنم وسایل دست ساز بسازم و دوران کودکی رو هم بدین صورت گذراندم و خرت و پرت هایی جمع می کردم و یه جا عادی مثل پشت کمد تلویزیون یا کمد  یا زیر بخاری قایم می کردم و ازشون وسایل مختلف می ساختم که این کارهام بدون مخالفت پدر و مادر نبود ،دروه کودکی تو کار ساخت وسایل خیلی گرم بودم و هفته ای یه چیزایی می ساختم و  یه سالی کلا با سیم و در نوشابه و ورقه های آلومینیوم و فنر ،ماشین و کامیون می ساختم،تا این که رسید به دوره نوجوانی که ،اون حس سازندگی جاشو داد به تحقیق درباره تجهیزات نظامی و دیگر موارد  داد و یه دوسه سالی هر مطلب نظامی که گیرم می افتاد رو می خوندم بدون این که درباره شون تحقیق کنم.

گهگاهی هم چند سطری چرند و پرند به اسم شعر می نوشتم که بعدها فهمیدم شعرهام وزن نداره و گاه اوقات هم قافیه درست حسابی نداره و گاهی هم اصلا معنی خاصی نداره و  جزو مخیلات هست.

نمونه شعر های بی وزن و در و پیکر:

در آشفته بازار گیسوی تو مانده ام

در کوی خواهان وصل تو مانده ام

وز برای دیدنت ،گویی شوق بهشت دارم

که هنوز هم  در کمانخانه ابروی تو مانده ام ...

***

از طلب عشقت بود مرا غم گرانی

به سودای وسوسه انگیز تو،شیرینی نهانی

***

خوشا عقابان چشم بسته از دیارجان

کز خروش روزگار،رخت بستند به کوهساران

***

دوش در دلم ذکر تو بود/به خوابم قصه وصال تو بود

باز در خم ابروانت گم شدم/زلف رهایت جز فریب چیز دگر نبود

 

 

مثل هر نوجوانی با اینترنت آشنا شدم و با سیر تا پیاز اینترنت درگیر شدم و حتی تا مرز گمراهی پیش رفتم که خدا رو شکر و به حول قوه الهی و عنایات  چهارده معصوم زود به خودآگاهی رسیدم و از مسیری که خیی از هم و سن و سالهام توش به ورطه ذلالت و گمراهی کشیده شدن بیرون امدم .

الآن هم بیشتر تو کار گرافیک و وبلاگ نویسی هستم و در مورد مسائل نظامی تحقیق می کنم و سعی رو بر مقاله نویسی گذاشتم، یه روز هم که داشتم در مورد مسائل نظامی تحقیق می کردم با وب دانشنامه دفاعی (آنتی داعش) و آقای آرتب یاور آشنا شدم  و مطالب آقای یاور که حس کردم مطابق میل من هست به دلم نشست و الان  به پیشنهاد آقای یاور در بروز رسانی این  وب همکاری می کنم و در خدمت عزیزان هستم و امیدوارم حداقل با همکاری  آقای یاور بتونیم خدمتی هرچند کوچک در جهت ارتقاء سطح دانش عزیزان انجام بدیم.

همانطور که در بالا گفتم علاقه زیادی به خودکفایی داشتم و دوران بچگی رو بیشتر تو این کار گذراندم و در دوره نوجوانی این حس روبه افول رفت اما این حس خاموش نشد و الان هم طرح ساخت یه تانک کوچیک با قابلیت شلیک توپ بومی و کنترل از راه دور را  دنبال می کنم .

در ضمن از وهابی و مخالفان اهل بین عصمت و طهارت بدجوری بدم میاد و وقتی که اسم داعش و وهابی و تروریست رو میشنوم دلم می خواد بگیرمشون و  از دم گردنشون رو بزنم و همین هم به من امید میده که یه روز بتونم با سرافرازی با دشمنان اسلام و پیامبر و امام علی (ع) بجنگم و نابودشان کنم.

الآن هم که زندگی جاری و به آینده خوش امیدوارم.

و من الله توفیق ....



نظرات (۳۰)

  • پیمان پورجبار
  • برادرم بسیار زیبا نوشته بودی بسیار سختی کشیدی اما 
    اگر بامن نبودش هیچ میلی 
    چرا جام مرا بشکست لیلی 
    البته خودتان بهتر ازمن میدانید ملاک تفکر کنونی انسان است.
    خلاصه هروقت به یاد مردانگی عباس ع میافتم از خودم خجالت میکشم.
    یا حق..
    دست علی یارتان...
    دانشنامه دفاعی:
    سلام برادر گرامی
    حضرت ابوالفضل یارتان
    من هم هر گاه یاد این ابر مرد و پدر بزرگوارش، حضرت مولا میافتم از حقارت خود احساس شرمندگی میکنم.
    یا علی
    سلام برادر عزیزم 
    خیلی مطالب جالب بودندو خاطرات جالبی دارید و فراز ونشیب زیادی در زندگیتون و  دلتون  رخ داده    که  از شما یه انسان محکم با هدفی ساخته . . موفق باشید.

    دانشنامه دفاعی:
    علیکم السلام
    سپاس از شما برادر یا خواهر گرامی
    سلام به شما
    این پیام فقط به تعداد محدودی از بروز ترین سایت ها ارسال شده است.
    شرکت درافیکس به منظور همکاری با وبمستران در جهت پیشرفت سطح این رشته در کشور طرح جدید راه اندازی کرده که در این طرح شما میتوانید محصولات گرافیکی ما را به صورت رایگان سفارش دهید، و از خدمات ما بصورت کاملا رایگان بهرمند شوید.
    توجه داشته باشید که به دلیل محدود بودن این طرح رایگان هرچه سریعتر اقدام کنید شانس بیشتری در این طرح خواهید داشت.
    Site:Drafix.ir
    Email:info@Drafix.ir
    Tell:09338023663

    با تشکر
    روابط عمومی شرکت درافیکس
    خدا یار و یاور شما
    مطالب و هدفتان ستودنی است..
    موفق باشید..
    دانشنامه دفاعی:
    ما هم از ابراز نظر صادقانه شما سپاسگذاریم
    ارادتمند: دانشنامه دفاعی
  • محمدامین فضلی
  • سلام ممنون خوندم
    ولیــــ بعضیا انگار اصلا دل ندارنـــــــ
    دانشنامه دفاعی:
    سلام برادر
    بعضی‌ها هیچ چیز ندارند.
  • خادمه المهدی ..
  • از ابتدای خواندن این پست جوری تمرکز کرده بودم که گاهی اطرافم یادم میرفت
    گاهی اوقات به خدا خورده میگیرم میگم خدایا تو اصلا کمکم نمیکنی
    تو محیطی قرار دارم که بیشتر منکرات را معروف میدانند ومعروفات را منکر
    حقیقتی است واینکه اگر به راهم یقین نداشته باشم کاملا ازهم میپاشم نابود میشم...
    گاهی اوقات میگم خدایا کسی پیدا میشه بفهمه من چی میگم کسی هست درکم کنه 
    انگار کسی هست...خیلی ها هم هستند
    خدا حفظتان کند.

    دانشنامه دفاعی:
    باور کنید نمی‌دانم چه بگویم
    خدا شما را حفظ کند
    سلام برادر بزرگم 
    خوندم ولی بخدا باور نکردم یعنی میشه ؟؟؟؟مگ واقعا میشه یه آدم اینقد سنگ دل باشه خدا ان شاالله در این راه و در این هدف کمکتون کنه 
    دلم خون شد خون
    درد من یک هزارم شمام نمیشه من سکوت میکنم 
    من هیچی نیستم هیچی
    خدا همیشه پشت و پناهتون باشه
    دانشنامه دفاعی:
    علیکم السلام برادرم
    خواهش میکنم.
    شما جوان هستید، جوانمرد هستید و احساسات پاکی دارید.
    هنوز مثل من تمام معصومیت خود را از دست نداده‌اید.
    خدا کمکتان میکند.
    من با تمام وجودم برایتان دعا میکنم که به آرامش برسید.
    سلام عزیز
    متن مندرج خوب بود
    در کنار همه هنرهایت مهم است،«قضاوت»را کنار بگذارید آفت خطرناک بی بو و صدایی است
    محکتان را الوده میکند،اگر نماز صبحتان قضا شد ارتباط تنگاتنگی با ان دارد
    حتما با یکی از اهل بیت روحنا فدا یا یارانشان شریک کاری شوید نیت کنید مثلا یک دهم سود را هر جا که خودشان گفتند هزینه کنید
    در قنوت نمازتان دعای فرج یادتان باشد
    برادر اصل نبود،که درس پس دادنی بیش نبود
    التماس دعا
    یا علی
    دانشنامه دفاعی:
    علیکم السلام برادرم.
    ممنون
    در پناه مولایم علی علیه السلام
    یا حسین
  • ناصر محمدی
  •  با سلام
    دانشنامه دفاعی:
    علیکم السلام
    سلام 
    وبلاگ خوبی دارید
    اگه مایل باشید تبادل لینک کنین
    دانشنامه دفاعی:
    علیکم السلام
    خیلی ممنون
    لینک شدید
    با سلام
    پروژتون خیل خوبه کنترل از راه دور واقعا عالیه 
    اگه بخواین از میکرو کنترلر های آرم جهت کنترلش استفاده کنین منم هستم 
    درسته آدرس ندادم دوباره سر میزنم
    یک پرسشی هم ذهنمو  مشغول کرده آقای آرتب دورگه هستن؟
    برادر این یعنی چی؟ چرا رفتین چرا وبلاگای مفید باید حذف کنن 
    دانشنامه دفاعی:
    معذرت می‌خواهم خواهرم. اما واقعن دست تنهام.
    فشار کاری اینجا زیاد است.
    نویسنده ندارم.
    آدم عقده‌ای و بلانسبت بی‌شرف هم زیاد متلک می‌گوید که البته با حمایت دوستان بدتر از دشمن و نامرد و نابرادر و نمک خور و نمکدان شکن هدایت می‌شوند. (کامنت بالای کامنت شما یکی از اینهاست. هر روز چند تا دارم)
    فشار کار اذیتم می‌کند.
    یک نویسنده خوب پیدا کردم که او هم بنده خدا رمید.
    علی آقای گوهر صمیمی هم که سرش خیلی شلوغ است و سلیقه کاری‌مان با هم نمی‌خواند.
    یک جورهایی خواهرم دلزده شدم... نا امیدم، دلتنگ، خیلی کارها باید انجام می‌شد. مجبورم خودم را به خاطر جریان کند کنم. آنقدر کند که از خودم جا می‌مانم. متوجه منظورم می‌شوید خواهرم؟ از خودم عقب می‌مانم.
    وبلاگ مهرجان؛ دلمان به این برادر خوش بود یک انتقاد تند و تیز از رئیس بانک مرکزی کردیم ... خب، دیگر.. خودتان که شاهدید.
    وبلاگ معاس؛ معلوم نیست چه بلایی سر بنده خدا آمده. آنقدر هم به نوشته‌های این وبلاگ علاقه داشتم که حد نداشت. این برادر عزیزمان مهدی مهدوی؛ دو ماه است گذاشته رفته... دوست دیگری به نام پیمان پور جبار؛ دلم به خاطر این نامهربانی‌هایش خیلی گرفته. وبلاگ دیگر به نام رصد فکر؛ به محض اینکه لینک سایت هاشمی را گذاشتم رابطه‌اش را با ما قطع کرد (حتی به خودش زحمت نداد بپرسد چرا)...
    می‌بینید خواهرم... کند کردم که با اینها راه بیایم.. اما آنقدر کند شدم که دارم می‌گندم. با این‌حال با همین سرعت هم نمی‌توانند حرکت کنند... دارم می‌گندم خواهرم... دلم می‌خواهد فریاد بزنم... فریاد... فریاد.
    گریییییییییییییییه عمو این رسمشه تو رو خدا 
    دانشنامه دفاعی:
    ای وای عمو جان، تو را به خدا آبمان نکن
    شما را که تنها نمی‌گذارم.
    مرتب نوشته‌هایتان را می‌خوانم و نظر می‌دهم.
    ببینید اگه بخواهید در راه اسلام کاری انجام دهید این حرف ها وجود دارن .مهم اینه وبلاگ شما مورد تایید خیلی هاست و مفید هستش
    دانشنامه دفاعی:
    متوجه منظورتان هستم خواهرم.
    اما، چطور بگویم؟
    خیلی سخت است...
    سخت.
    واقعن سخت است.

    حمل بر خودستایی نباشد؛ اما اگر اینقدر باهوش نبودم خیلی راحت‌تر می‌توانستم ادامه بدهم و اینقدر هم عذاب نمی‌کشیدم.
    عموووو نروووو ....اشکمون میشه آب پشت پاتون هان
    دانشنامه دفاعی:
    ای وای عمو جان
    بخدا از شرمندگی خیس آبم.

    اصلن فکر اینجایش را نمی‌کردم.
    بله متوجه حرفتون شدم.ولی اگه سراسر تاریخ رو بنگریم میبینیم که همواره کسانی که به حق دعوت میکردن مورد ظلم و آزار و اذیت قرار گرفتن .
    دانشنامه دفاعی:
    به خدا اگر رسول الله هم باشی یکی چون علی باید کنارت باشد.
    اگر علی باشی باید یک حسن علمدارت باشد
    اگر حسن باشی باید یک حسین کنارت باشد
    اگر حسین باشی یک عباس کنارت است...
    من مثل اربابم مهدی، خیلی تنهام... دست تنهام.. فشار زیاد است...
    اما چشم؛ یعنی به خدا اگر یک لحظه فکرش را می‌کردم که دیگران را ناراحت می‌کنم؛ اصلن در موردش نمی‌نوشتم.. برفرض آرام آرام از تعداد ارسالها کم می‌کردم و بعد هم تمام...
    پس نرو عمو به خدا دل من یکی میشکنه
    دانشنامه دفاعی:
    خدا نکند دل شما بشکند عمو جان
    چشم
    آن پست را هم برداشتم.
    آقا چرا  رفتید...
    ی
    بیشک من خودم رو در رفتن شما مقصر میدونم...
    دانشنامه دفاعی:
    ای وای، مرجان خانم.
    شما را به خدا..
    آخر شما چه تقصیری دارید؟
    نه، والله، والله، والله که اینطور نیست.
    قسم می‌خورم.
    ممنون عمو
    دانشنامه دفاعی:
    زنده باشی عمو جان
    موفق باشید... 


     به قول زهرا جان: عمو...
    دانشنامه دفاعی:
    ممنون عمو جان
    شما هم موفق باشید
    عمو یاور کارشناس تانک و موشک
    ایشون مرد دلیر و شجاع بـی شک
    دوستت داریم عمــــو جــــان خیلی

    لطفا محکم بزنین به داعش سیلی
    دانشنامه دفاعی:
    زنده باشید ان‌شاء‌الله
    بنده لایق این مهر و محبت شما نیستم عمو جان
    خدا شما را حفظ کند و به حق امام حسن علیه السلام در زمره‌ی یاران و خادمان و سربازان امام عصر عج الله قرار گرفته باشید.
    سلام قضیه این خطایه۵۰۴ و ۵۰۲ چیه٬ یکی هک شده٬ خطا شده٬ إرور شده چی شده؟؟؟
    سلام قضیه این خطایه۵۰۴ و ۵۰۲ چیه٬ یکی هک شده٬ خطا شده٬ إرور شده چی شده؟؟؟
    سلام قضیه این خطایه۵۰۴ و ۵۰۲ چیه٬ یکی هک شده٬ خطا شده٬ إرور شده چی شده؟؟؟
    سلام قضیه این خطایه۵۰۴ و ۵۰۲ چیه٬ یکی هک شده٬ خطا شده٬ إرور شده چی شده؟؟؟
    دانشنامه دفاعی:
    ظاهرن خطاهای داخلی سرور بیان است. اما می‌تواند حمله سایبری هم باشد.
    نالایق‌تر از مدیران سایت بیان در سطح کل اینترنت نداریم.
    آنوقت برایمان کامنت می‌گذارند که بیایید در فلان سایت عضو شوید بیان مسخره است بر می‌داریم آدرس آن سایت را سانسور می‌کنیم که به بیان خیانت نکرده باشیم. غافل از اینکه بیان همیشه دارد بدون اجازه ما تغییرات انجام می‌دهد و برایش مهم نیست که کاربرانش قربانی خودخواهی و جاه‌طلبی آنان می‌شوند.
    وای سوالم اینقد اصرار داشته ۴ بار تکرار شده...
    چرا نمیشه براتون نظر گذاشت٬ خطای ۵۰۴ میده٬ علت چه میتواند باشد؟؟؟
    دانشنامه دفاعی:
    شما می‌توانید از داخل پنل کاربری خود به کامنت‌ها پاسخ بدهید؟
    این امر را بنده الان با استفاده از کد جاوا میسر کردم.
    بازگشت به کدهای دستوری اچ‌تی‌ام‌ال
    باسلام این وردپرس معلق کردن ویسنده ندارد اما اقدامات متقابل امنیتی لحاظ شد
    دانشنامه دفاعی:
    علیکم السلام
    دست شما درد نکند.
    اگر خدای ناکرده اتفاقی می‌افتاد بد جوری عذاب وجدان می‌گرفتم.
    salam
    agha man ba ejaze azin be bad be shoma migam amu reza
    omidvaram narahat nashid
    amu reza ye ghesmataei az zendegit shabihe zendegiye mane
    ba inke man 26 salame
    shoma adame mashti o bamarami budii ke khoda rahat nakarde
    dar panah hagh bashi hamishe
    دانشنامه دفاعی:
    ُسلام عمو جان
    خیلی ممنون از لطف شما
    هر چه دوست دارید صدا کنید.
    خدا شما را حفظ کند
  • سید ابوالفضل ساقی
  • عجب ماجرای پر فراز و نشیبی
    ----------------------------------------
    ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
    ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

    عجب شاه بیتی بود واقعا از عمق وجودم لذت بردم
    ---------------
    جناب یاور این آخرش یکم تند اومدین ، شاید این عزیزان قرطی زیرابروبردار ، تو محیط و خونواده های مناسبی پرورش پیدا نکردن ، اگر بچه حزب اللهی ها با لگد آغوششونو باز کنن دیگه هیچ امیدی به هدایت نیست .
    اگر پیرو رسول الله هستیم باید رفتارمون رو نرم تر کنیم که امکان هدایتشون فراهم بشه ، این ها اصول رو قبول دارن و اسم شیعه علی روشونه و ما با این ها میشیم 300 میلیون شیعه ؛ فقط ضعفشون تو برخی احکام و اخلاقیاته که ناشی از تهاجم فرهنگی و کم کاری روحانیت و مسئولینه . همونطور که شما به رفیق زخمیت تو جنگ نظامی و سخت کمک می کنی باید به رفیق زخمیت تو جنگ نرم هم کمک کنی ، اینها دقیقا همون رفقای ما هستند که تو جنگ نرم چون پناهگاهی به اسم خونواده مناسب نداشتند اینطور زخمی شدند و حقشون نیست ما اینطوری رها و از خودمون طردشون کنیم.
    وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ
    قطعا خودتون تا ته تفسیر این آیه و ماجراهاشو می دونین
    پس سخن کوتاه باید والسلام
    ------------------------------------
    در پناه آقا امام زمان باشید...
    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.